خاطراتی از شهید

خاطراتی از شهید

از زبان برادر شهید:

پس از عملیات خیبرزنگ منزل به صدا در آمدوفتی در را باز کردیم  . دیدیم شهید با لباس خاکی از عملیات برگشته ولندکروزش را پارک نموده است . پس از احوال پرسی غمی عجیب  را درچهره اش مشاهده نمودم .  ایشان گفتند  : دادا ش آماده باش   به مسجد جهت نماز مغرب برویم . وقتی وضو را گرفتم رضا را ندیدم . از مادر پرسیدم رضا کجاست ؟ مادر گفت حتما به مسجد رفته . در مسجد بچه ها مرتب سراغ رضا را می گرفتند و می گفتند : ماشین رضا دم در خانه بود مگر از عملیات برگشته ؟ خلاصه آن شب در مسجد او را ندیدم و به خانه برگشته واتاق را گشتم . وقتی چراغ اتاق بالا را روشن کردم دیدم صورت رضا از شدت اشک خیس شده بود .  گفت داداش چراغ را خاموش کن  . گفتم چه شده ؟  گفت : اکثر بچه هاشهیدشدند .حبیب (برادرزن شهید )  هم جلوی چشم خودم شهید شد ؛ ولی من شهید نشدم . آری اگر من هم لیاقت داشتم شهید می شدم .

 

اززبان روحانی پادگان شهید حبیب الهی :

چند روز قبل از شهادتش نزد من آمد و گفت : حاج آقا ! خواب دیدم که ماری سیاه به پیشانیم نیش زده و نیشش از پشت سرم بیرون آمده  . گفتم انشاالله خیر است .آری هنگام شهادتش گلوله سیمینوف دشمن بعثی پیشانی نورانی اش را شکافت واز پشت سرش بیرون آمد  تا سومین وصیت نامه اش  ؛آخرین وصیت نامه اش  باشد  وخداوندخواست تا به بگوید بنده من اگر در عملیات بدر وخیبر تورانزد خود نبردم . خواستم تا بر پیشانیت . مهر بندگیت را ببینم و خون ترا آن چنان که در وصیت نامه نوشته ای آبیاری کننده در خت انقلاب قرار دهم .

 

از زبان برادر رزمنده رضا بهبهانی :

شهید معصومی در یکی از عملیات ها فرمانده ما بود ویک سنگر  تیربار عراقی, مدام از ما شهید ومجروح می گرفت . در این موقع شهید معصومی  خودشجاعانه پیش رفت و مدتی نگذشت که سنگر را تصرف نمود وتیربار را با خود آورد .

از زبان یکی همرزمان شهید :

شهید معصومی را چند روز قبل از شهادتش دیدم پس از احوال پرسی رو به من کرد وگفت : من در فلان روز و در فلان منطقه شهید می شوم  . بعد از چند روز این پیشگویی دقیقا رخ داد .



ارسال یک نظر جدید

نام شما
ایمیل (منتشر نخواهد شد)
آدرس وبسایت
کد امنیتی